به ما بپیوندید

یک بازی ویدئویی برای کنارآمدن با مرگ عزیز

منبع: 
TED
تاریخ: 
07/10/2017
نوع مطلب: 
صوتی/تصویری
خلاصه: 
سوگواری برای عزیزان در فرهنگ‌های مختلف شکل‌های متفاوت دارد. سوگواری اِمی گرین اما عزاداری‌ای متفاوت است. میگل اونامانو، داستان‌نویس و فیلسوف اسپانیایی می گفت که انسان‌ها میل به جاودانه‌شدن یا درد جاودانگی دارند. اگر سخن اونامانو را درست بدانیم امی گرین با زندگی تلخ و غم‌انگیز کودک خردسالش، جوئل، که تومور کم‌یابی در مغز و رو به مرگ دارد، کاری می‌کند که او برای همیشه جاودانه شود. او از روند رو به مرگ جوئل بازی‌ای ویدئویی می‌سازد که جایزه بازی را از آن خود می کند. امی گرین در مورد این بازی چنین می‌گوید: «ما چنان زندگی کردیم که اگر جوئل بود زندگی می‌کردیم، و شروع به توسعه‌ی یک بازی ویدئویی به نام «آن اژدها، سرطان» کردیم. داستان جوئل بود. داستان امید در سایه‌ای از مرگ بود. داستان ایمان بود و شَک، و فهمیدن این که گلاویز شدن با شَک بخشی از ایمان است -- شاید بزرگ‌ترین بخش آن. داستانی بود که با یک معجزه آغاز شد و با یک یادبود به پایان رسید.»
مجموعه: 
اینترنت و جامعه
زبان: 
Persian

دو ماه یپش، من و فرزندانم دورِ یک موبایل جمع شده بودیم و پخش زنده برنامه‌ی جوایز بازی را تماشا می‌کردیم. یکی از مهم‌ترین شب‌ها در صنعت بازی‌های ویدئویی. اسامی نامزد‌های بازیِ تاثیرگذار را اعلام کردند، که جایزه‌ای است که به بازی ویدئوییِ محرک فکری داده می‌شود، که پیام یا معنای اجتماعیِ عمیقی داشته باشد. آن‌ها پاکت را باز کردند و نام بازیِ ویدئویی ما را خواندند. جایزه‌ای ... برای تاثیر‌گذاری. در حقیقت، تا حدی خنده‌دار است، زیرا فکر می‌کردم که بُردن چنین جایزه‌ای تاثیر زیادی بر زندگی من خواهد داشت. اما متوجه شدم که برعکس است.

شب‌های بزرگ، دستاورد‌ها -- همه محو می‌شوند. ولی سخت‌ترین شب‌های زندگی من همراه من مانده‌اند، و برروی آن‌چه که من هستم و آن‌چه که می‌کنم تاثیر می‌گذارند.

سال ۲۰۱۰، تومور مغزیِ شدید و کم‌یابِ پسر سوم من، جوئل، تشخیص داده شد. و قبل از آن‌که آن سال به پایان برسد، پزشکان، من و همسرم را نشاندند و ما را مطلع کردند که تومور او برگشته حتی با وجود شدید‌ترین شیمی‌درمانی و پرتودرمانی که برایش ممکن بود. در آن شب وحشتناک، بعد از این که فهمیدیم که جوئل شاید چهار ماه دیگر زنده خواهد بود، کنار دو پسر دیگرم در تخت دراز کشیدم -- در آن زمان آن‌ها پنج و سه ساله بودند -- و اصلا نمی‌دانستم که آن‌ها چقدر می‌فهمیدند، پس شروع به تعریف داستان شبانه‌ای برایشان کردم.برایشان درباره‌ی یک شوالیه‌ی بسیار شجاع به نام جوئل گفتم و ماجراهایش در مبارزه با اژدهایی وحشتناک به اسم سرطان. هر شب کمی بیشتر از داستان را برایشان گفتم، اما نگذاشتم داستان به پایان برسد. تنها داشتم فضایی را برای درک مسئله برایشان آماده می‌کردم و امیدوار بودم دعا‌هایمان پاسخ داده شوند و من هیچ‌وقت به آن‌ها نگویم که آن شوالیه، که آن‌قدر شجاعانه جنگیده، دیگر مبارزه نمی‌کند و حالا می‌تواند برای همیشه استراحت کند.

خوش‌بختانه، من هیچ‌وقت لازم نشد که آن داستان شب را تمام کنم. فرزندانم دیگر برای شنیدن قصه بزرگ بودند.جوئل بهتر از آن‌چیزی که هر کس فکر می‌کرد به درمان تسکینی پاسخ داد، و به جای چند ماه، چندین سال زمان داشتیم تا یادبگیریم با تمام قلبامان، عاشق فرزند در حال مرگمان باشیم. یادبگیریم که آن احساس خجالت‌آور درنگ کردن در ابراز فقط کمی عشق را بشناسیم تا به خودمان کمی درد ببخشیم در جایی از ادامه‌ی راه. ما از آن حال دلسوزی برای خودمان عبور کردیم زیرا جوئل ارزش عشق ورزیدن را داشت حتی اگر آن عشق می‌توانست ما را نابود کند. و آن درسِ آسیب‌پذیریِ شدید من را عوض کرده است... بیشتر از آن‌چه که هر جایزه‌ای بتواند.

ما چنان زندگی کردیم که اگر جوئل بود زندگی می‌کردیم، و شروع به توسعه‌ی یک بازی ویدئویی به نام «آن اژدها، سرطان» کردیم. داستان جوئل بود. داستان امید در سایه‌ای از مرگ بود. داستان ایمان بود و شَک، و فهمیدن این که گلاویز شدن با شَک بخشی از ایمان است -- شاید بزرگ‌ترین بخش آن. داستانی بود که با یک معجزه آغاز شد و با یک یادبود به پایان رسید.

Back to Top